فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

918

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

تِ النّاقةُ بِوَلَدِهَا : يكسال گذشت و ماده شتر نزائيد . نَضَّج - تَنْضِيجاً [ نضج ] تِ الناقةُ بِوَلَدِها : مرادف ( نَضِجَت ) است . النُّضْج : اسم است از ( نَضِجَ التمرُ او اللَّحمُ ) به معناى خرماى رسيده و يا گوشت پخته . النَّضْج : مرادف ( النُّضْج ) است . نَضَحَ - - نَضْحاً : بىآنكه سيراب شود آب نوشيد ، - عَلَيه الْمَاءَ : بر آن آب پاشيد ، - الْبَيت بِالماءِ : خانه را آب پاشى كرد ، - الْجِلْدَ : پوست را تر كرد تا نشكند ، - النَّخْلَ : نخلستان را با شتر آب داد ، - البعيرُ الماءَ : شتر براى آبيارى كشت از رودخانه يا چاه آب كشيد ، - عَطَشَه : تشنگى او را بر طرف كرد ، - الشَّجَرُ : پوست درخت براى بر آوردن برگ شكافته شد ، - الزَّرعُ : دانه‌هاى كشت مغزدار شد ، - فلاناً بالنّبل : به او تيراندازى كرد ، - عن نفسِه : از خود دفاع كرد ، - - نَضْحاً و تنضاحاً الإناءُ : ظرف تراوش كرد ، - الفرسُ : اسب عرق كرد ، - تِ العينُ : چشم اشك ريخت ، - تِ السّماءُ القومَ : آسمان بر آن قوم باران باريد . النَّضْح - مص ، - ج نُضُوح و أَنْضِحَة : آب پاش و مانند آن ، آبى كه كشت را وسيلهء آب پاش آبيارى كند ، آنچه كه مانند آب مايع باشد . النَّضَح - ج نُضُوح و أَنْضَاح : حوض آب . النُّضَحِيَّة - « قوسٌ نُضَحِيَّةً بالنبل » : كمانى كه خوب تيراندازى كند . نَضَخَ - - نَضْخاً ه : آب بر روى آن پاشيد ، آن را خيس يا تر كرد ، - نَضْخاً و نَضَخَاناً الماءُ : آب با شدت و سرعت از منبع خود فوران كرد . النَّضْخ - مص ، بوى خوش عطرى كه اثر آن در جامه و جز آن باقى باشد . النَّضْخَة : باران . نَضَدَ - - نَضْداً المتاعَ : متاع يا كالا را بر روى هم چيد و مرتب كرد . نَضَّدَ - تَنْضِيداً [ نضد ] المتاعَ : مرادف ( نَضَدَه ) است ، - حروف الطِّباعةِ : حروف چاپ را نزد هم قرار داد و با آن كلماتى ساخت . النَّضَد - ج أَنْضَاد : آنچه از متاع خانه كه جمع و جور شده باشد ، تخت ، ابر پر پشت ، عزت و بزرگى ، بزرگوار . نَضَرَ - - نَضْراً و نَضْرَةً و نَضَراً و نُضُوراً و نَضَارَةً الوجه أو اللونُ أو الشجرُ و غيرُها : چهره و يا رنگ و يا درخت و جز آن [ زيبا ] و تر و تازه شد ، - نَضْراً ه اللَّه : خداوند او را زيبا خلق كرد . نَضِرَ - - نَضْراً و نَضْرَةً و نَضَراً و نُضُورا و نَضَارَةً الوجه أو اللونُ أو الشجرُ و غيرُها : مرادف ( نَضَرَ ) است . نَضُرَ - - نَضْراً و نَضْرَةً و نَضَراً و نُضُوراً و نَضَارَةً الوجه أو اللونُ أو الشجرُ و غيرُها : مرادف ( نَضَرَ ) است . نَضَّرَ - تَنْضِيراً [ نضر ] ه اللَّه : خداوند او را زيبا خلق كرد . النَّضْر - ج نِضَار و أنْضُر : زر و سيم و بيشتر بر زر اطلاق مىشود . النَّضِر : به معناى ( النَّاضِر ) است . النَّضْرَة : نعمت ، زيبائى و شادابى ، دارائى و ثروت ، شمش طلا . نَضَّضَ - تَنْضِيضاً [ نضّ ] الرجُلُ : دارائى و ثروت آن مرد بسيار شد ، - الشّيءَ : آن چيز را تكان داد . نَضَلَ - - نَضْلًا ه : در مبارزه و كشمكش بر او سبقت گرفت و پيروز شد . نَضِلَ - - نَضَلًا البعيرُ : شتر خسته و رنجور شد . النَّضْنَاض - [ نضنض ] من الحيّات : مارى كه همواره زبان بيرون آورده و حركت ميدهد يا آنكه در يك جا بند نمىشود يا آن كه هرگاه بگزد بكشد . النَّضْنَاضَة - [ نضنض ] من الحيَّات : مرادف ( النَّضْنَاض ) است . نَضْنَضَ - نَضْنَضَةً [ نضنض ] لسانَه : زبانش را جنبانيد ، - ه : او را آشفته و ناراحت كرد . النِّضْو - ج أَنْضَاء [ نضو ] : تيرى كه در اثر به كار بردن بسيار فرسوده شده باشد ، آهن لگام بدون دوال ، تير قمار نازك ، حيوان لاغر ، جامهء كهنه و فرسوده . النِّضْوَة - [ نضو ] : مؤنث ( النِّضْو ) براى حيوان لاغر است ؛ « نِضْوَةُ الْفَرسِ » : آهنى كه با آن اسب را نعل كنند . النَّضُوح : عطرى كه بوى آن پخش شود ؛ « قِرْبَةٌ نَضُوحٌ » : مشكى كه از آن آب چكه كند ؛ « قوسٌ نَضُوحٌ بالنّبل » : كمانى كه با آن خوب تيراندازى شود . النَّضِيّ - ج أَنْضِيَة - [ نضو ] : حيوان لاغر ، تير كه بدون پيكان و پر باشد ، فاصلهء ميان شانه و گوش ، - من السّهم : آن قسمت از تير كه بين پر و پيكان قرار گيرد . النَّضِيج : به معناى ( النَّاضِج ) است ؛ « هو نَضِيجُ الرأي » : او مردى پخته و خردمند است . النَّضِيح - ج نُضُح : حوض ، عرق . النَّضِيد - « مَتاعٌ نَضِيدٌ » : متاع روى هم انباشته و مرتب . النَّضِيدَة - ج نَضَائِد : كالا و متاع انباشته شده ، بالش زير سر و يا پشتى . النَّضِير : زيبا و درخشنده ، مرادف ( النَّضر ) است . النَّضِيض - [ نضّ ] : مص ، - ج نِضَاض : آب كم و جز آن . النَّضِيضَة - [ نضّ ] : واحد ( النَّضَائِض ) است ، - ج أنِضَّة و نَضَائِض : باران كم . نَطَّ - - نَطَّاً [ نطَّ ] الشيءَ : آن چيز را بست ، آن چيز را كشيد ، - - نَطَّا : بيهوده گفت ، - فى الأرضِ : بر روى زمين راه رفت ، ، - نَطِيطاً : گريخت ، از روى بلندى پريد . نَطَّى - تَنْطِيَةً [ نطو ] الحائطُ : ديوار بر اثر بارندگى نمناك و خيس شد . اين كلمه سريانى است و در زبان متداول رايج است . النَّطَّاء - [ نطَّ ] : « عقبةٌ نَطَّاءُ » : گردنهء دور و دراز . النَّطَّاح : گاو و مانند آن كه بسيار شاخ زند . النُّطَّار : مجسمه يا مترسك كه در ميان كشتزار نصب مىكنند . النِّطَارَة - مص ، حرفهء ناطور و باغبان و